۱۳۸۵ فروردین ۲۲, سه‌شنبه

غنچه ای که شکوفا نمی شود ، بهار را در خود احتکار کرده است.
وقتی صدایم را بلند می کنم ، کمر سکوتم رگ به رگ می شود.
یه نفر دلشو می بازه ، مربی اش رو از کار برکنار می کنه.
یکی از خوشحالی بال در میاره ، شکارچی شکارش می کنه.
یکی حواسشو جمع می کنه ، می بره جای دیگه پهن می کنه.
حواسم که پرت شد ، شیشه همسایه شکست.
روی زبانم وازلین مالیدم تا زبانی چرب و نرم داشته باشم.
به گلخانه رفتم تا یک بوته ی فراموشی بخرم.
یک کدو تنبل خریدم و آنرا به کلاس تقویتی فرستادم.
برای اینکه سر بسته حرف بزنم ، سرم را دستمال بستم.
سبیل گذاشتم تا حرفها را زیر سیبیلی رد کنم.
کفشم را در نمی آورم چون می ترسم کسی پا تو کفشم کند.
کفشم را می تکانم تا ریگی به کفشم نباشد.
برای اینکه از انسانیت بویی برده باشم انسانها را بو می کنم.
از مرحله پرت شدم پایم شکست

کاریکلماتورها از مهدی ساعی

شیندخت

۱۳۸۴ مهر ۵, سه‌شنبه

شاید کاریکلماتور


سید ابراهیم نبوی
گردون 39- 40 ( اردیبهشت و خرداد 1373


یا در حال برنامه ریزی برای آینده هستیم یا برای گذشته تأسف می خوریم ؛ همه این اتفاقات در زمان حال می افتد و زمان حال از دست می رود .
مشکل بسیاری از حکومت های جهان در این است که ضریب هوشی شان از ضریب هوشی مردم پایین تر است .
کسانی که راه حل هایی برای مشکلات بشریت عرضه می کنند معمولا از حل مشکلات کوچکشان عاجزند .
آدم های سر به زیر حتما در چاله نخواهند افتاد ، اما هیچ گاه هم آسمان آبی را نخواهند دید .
هنر هیچ ربطی با اخلاق ندارد . اگر چنین نبود مردم این همه به هنر علاقه مند نمی شدند .
از کسانی که احمقانه صادقند بیشتر بدم می آید تا کسانی که دروغ های قشنگ می گویند .
وقتی با آدم های مشهور روبرو می شوم ، یقین می کنم که آدم های بزرگ شایعه اند.
به دست آوردن تجربه های بزرگ معمولا منجر به از دست دادن زندگی عادی می شود .
می گویند چرا دائما تغییر می کنی ، می گویم شما چرا دائما تغییر نمی کنید ؟
روی آدم های منظم می شود حساب کرد ، اما نمی شود آنها را تحمل کرد .
من بعضی از دوستانم را از حقیقت بیشتر دوست دارم .
متوسط بودن ؟! یا بزرگ باش یا بمیر !

از وبلاگ عشق, هنر, معماری

شیندخت

۱۳۸۴ شهریور ۱, سه‌شنبه

انسان ها ممکن است که با شادی به هم نزدیک شوند ولی با درد در هم فرو می روند .
همیشه غمگینانه ترین لحظات را عزیزترین کسانمان به ما هدیه می کنند .
در سفيدي چشمانت تمام رنگها را تجربه کردم ، تا به سياهي رسيدم.
مغزم بر روي شعله هاي دلم که براي قلبم مي سوخت ، کباب شد.
حیف که گرسنگی شکم با کلمات شیرین برطرف نمی شود .
ننگ است که روشنايي ديدگان در ظلمات انديشه غرق شود.

کاریکلماتورها از ست اسلامی
شیندخت

۱۳۸۴ تیر ۱۸, شنبه

مهرباني را در کودکي يافتم که آبنباتش را به درياچه نمک انداخت تا شيرين شود
انقدر براي غربت تک دانه موي سفيدم غصه خوردم که تمام موهايم سفيد شد
بيچاره آن خروسي که با صداي ساعت شماطه دار از خواب برمي خيزد
خوش به حال آن موجود راحتی ،که شیطان برایش درد دل می کند .
سالهاست که کاممان را با حقیقت های تلخ شیرین می کنیم .
زن شکسته ترين و خميده ترين ، ايستاده دنيا است

ست اسلامی

***

بخاطر افکار فسیل واری که داشت, جشنواره فسیلی راه انداخت.
آنقدر فکرش دست نخورده ماند, که کارتونک بست.
بخاطر افکار عتیقه ای که داشت, مغزش را به موزه سپرد.
مغز کوچکش در فضای جمجمه اش, لق میزند.

شیندخت

۱۳۸۴ اردیبهشت ۲۴, شنبه

برای آب های « شور » تو
دشتی می نوازم ...

برايش بندری بنوازيد !
اين خليج
رقص عربی بلد نيست !

عاشق شنا در خليجی هستم که ساحل ندارد ...


***

طفلك ستاره خجالتي چشمكي زد و فرار كرد.
زندگي ريسماني است كه از آن تا آنجا كه توان داري بالا مي‌روي.
وقتي كه خورشيد مات و مبهوت به زيبايي ماه مي نگرد ، شب ميشود.
زمستانها از بيني خورشيد قنديل نور آويزان ميشود .
عشق و مرگ دو مفهومي هستند كه اولي انسان را به آسمان ها مي فرستد و دومي به زير زمين.
اگر واحد پول شاخه نور بود ، بانكها چه نوراني مي شدند.
در ميهماني شبانه‌ام، ماه ساقي، خودكارم پياله و كاغذم تا خرخره نور مي‌نوشد.
از وبلاگ سينه چاك

شيندخت

۱۳۸۳ اسفند ۵, چهارشنبه

چراغ راهنما از بس كه چشمك زد، مژه هايش ريخت.
تا دو كلمه حرف حساب زدم، چرتكه لبخند زد!
وقتي بچه را از شير گرفتند، عاشق بستني شد.
وقتي بهمن سقوط مي كنه، اسفند بالا مي ره!
لامپ از ذوق روشن شدن سوخت.

كاريكلماتورها از مصطفي گرامي

شيندخت

۱۳۸۳ آذر ۲۱, شنبه

اگر درخت نبود، هيچ‌کس نمی‌توانست چوب لای چرخ ديگری بگذارد.
بيدمجنون، بهترين چوبه‌دار برای شکست‌خورده در عشق است
عاشق دلشکسته، هميشه زير درخت بيدمجنون می‌نشيند.
درودگر عاشق‌پيشه، دنبال درخت بيدمجنون می‌گردد.
بهترين زغال، از درخت روسياه به‌دست می‌آيد.
يک عمر سرپاايستادن، درخت را ازپامی‌اندازد.
هيچ درختی، به درختان ديگر تنه‌نمی‌زند.
درخت، تنها در برابر باد سرخم‌می‌کند.

كاريكلماتورها از يعقوب رشتچيان

شيندخت

۱۳۸۳ آبان ۲۱, پنجشنبه

براي اينكه صداي شكستن دلش شنيده نشود با صداي بلند مي خندد.
آنقدر تنهايي را دوست داشت كه از سايه خودش هم بيزار بود.
براي اينكه عشقش را از قلبش پاك كند، قلبش را فرمت كرد.
خورشيد عشق هم نتوانست قلب يخي او را گرم كند.

شيندخت

۱۳۸۳ آبان ۹, شنبه

نگاهم را زنده به گور کردم
آنقدر برايت کوتاه آمدم تا اينکه ناپديد شدم
با دم آهت آخرين شمع اميدم هم خاموش شد
از فرط نااميدي ،تمام اميدهايم را زير پا له کردم
مغزم بر روي شعله هاي دلم که براي قلبم مي سوخت ، کباب شد
در رقابت عقربه های ساعت با يکديگر هميشه بازنده چشم من است
وقتي که خارج از خانه چشمانت را باز مي کني ، عطر نگاهت در آسمان گم مي شود
كاريكلماتورها از ست اسلامي

شيندخت

۱۳۸۳ شهریور ۲۹, یکشنبه

ماهيهای آپارتمان‌نشين، در تنگ آب زندگی می‌کنند
ماهی، هيچگاه برای تعطيلات به کنار دريا نمی‌رود.
ماهی تنها جانوری است که به‌راستی دل به‌دريا می‌زند.
عکس جوانيم را روی آينه چسبانده‌ام تا گذر زمان را نبينم.
مترسک رنجيده از کشاورز، با پرنده‌ها دست‌به‌يکی می‌کند
عاشق دلشکسته، تکه‌های دلش را از روی زمين جارو می‌کند..
با اين‌همه خون دلی که خورده‌ام، در شگفتم که چرا دراکولا نمی‌شوم
چون از زندگی خسته شده‌بود، مرخصی گرفت و رفت به جهان ديگر

کاریکلماتورها از يعقوب رشتچيان

شیندخت

۱۳۸۳ تیر ۱۵, دوشنبه

بيکاری هم، خودش يک کار است، افسوس که تعطيلی و مرخصی ندارد.
پرنده‌ای که فريب مترسک را بخورد، از گرسنگی می‌ميرد.
ماهی تنها جانوری است که به‌راستی دل به‌دريا می‌زند.
پرنده گوشه‌گير، روی شانه مترسک لانه می‌سازد.
گياه توی گلدان، شبها خواب باغچه را می‌بيند.
قلب تاکسيمتر، با ديدن مسافر به تپش می‌افتد.
كاريكلماتورها از يعقوب رشتچيان

شيندخت

۱۳۸۳ تیر ۶, شنبه

گرمترین کلامها را از دستانت شنیدم .
با تخیلم به تماشای لطافتها می نشینم .
خورشید سلامم را با نگاهی منجمد کردی .
دلم می خواهد که خاموشی شب را با هم جشن بگیریم .
مرا ببخش ، زیرا خانه قلبم ، در تیرس زبانت یزم قرار دارد .
دلم می خواهد اولین کسی باشم که برای عروسی ماهی ها کل می زند .
همدل ، همراز ، همصحبت و ....... از پیشوند ( هم) نایاب تر هم یافته اید ؟
سایه ام عاشق سایه ات شده است ، می خواستم ببینم آیا می توانیم همسایه شویم ؟
آن شب که دستم روی گوشش قرار داشت ، خندید و گفت : قلبت دارد برای مغزت جوک تعریف می کند .
دلم می خواهد تمامی خاطرات خوشم را هم به دیگران هدیه دهم ، تا دیگر این دنیا هیچ منتی بر سرم نداشته باشد .
كاريكلماتورها از ست اسلامي

شيندخت

۱۳۸۳ خرداد ۳۱, یکشنبه

با نگاهت آرامش را به من می دهی،با کلمات آنرا می گسترانی و با بدرودت همه را ضایع می کنی .
پایمال ترین، بی بوترین ولی مقاوم ترین گل دنیا را روی قالی خانه مان یافتم .
نمي‌دانم چرا گل مریم را در هیچ چمنزاری نیافته ام ، فقط و فقط در گل فروشی ها .
وسوسه انگیز ترین وسیله ای را که در این سالیان اخیر دیده ام ، پریز برق بوده .
به عشق شنیدن صدای قور قور شکمم ، هر شب صدها قورباغه به کنار بسترم می آیند .
اگر روزی مهربانی را به عنکبوت یاد دهم ،مطمئناً از گرسنگی خواهد مرد .
ان روز که به من گفتی ( ازت بدم می یاد ) ، با حرارت غمگینی بخار شدم .
آرزو دارم که روزی با چشمان خودم ، فاصله بین دو چشمم را ببینم .
با دم آهت آخرین شمع امیدم هم خاموش شد .
کدام دکتری می تواند نبض روحم را بگیرد .
كاريكلماتورها از “ ست اسلامي“

شيندخت

۱۳۸۳ اردیبهشت ۳۰, چهارشنبه

وقتی کتاب می‌خونم چنان غرق مي‌شم که برای بیرون کشیدنم به نجات غریق نیازمندم
دلارام
بعضي دل ها از جنس تفلون هستند. چيزي به خود نميگيرند و اگر هم گرفتند به راحتي مي‌شود پاكشان كرد.
پدرام

آن‌قدر زندگيش شيرين بود, دلش را زد!
گرماي عشق هم به قلب يخ زده اثر نمي‌كند.
براي اين‌كه كاسه صبرش لبريز نشود كمي از روي آن برداشت!
شيندخت

۱۳۸۳ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

وقتي صفر جلوي اعداد ديگر مي ايستد, احساس غرور مي كند.
بعضي ها به روحشان هم سفيد كننده مي زنند.
با كاسه سرم,افكارم را آبكشي مي كنم!
تير هميشه به راه راست مي رود!
دزد ناشي به جيب خود مي زند!
داس اجل آرزوهايم را درو كرد.
پاي افكارم را قلم كردم.

” از پيام نما“
شيندخت
وقتي صفر جلوي اعداد ديگر مي استد, احساس غرور مي كند.
بعضي ها به روحشان هم سفيد كننده مي زنند.
با كاسه سرم,افكارم را آبكشي مي كنم!
تير هميشه به راه راست مي رود!
دزد ناشي به جيب خود مي زند!
داس اجل آرزوهايم را درو كرد.
پاي افكارم را قلم كردم.

” از پيام نما“
شيندخت

۱۳۸۲ اسفند ۱۹, سه‌شنبه

كارتونك, از خانه تكاني بيزار است.
ماهي خجالتي در موقع تحويل سال, قرمز شد!
درختان با شاخه هاي پر شكوفه به استقبال بهار رفتند.
بخاطر ماهي قرمز حوض, هفت سين را كنار حوض چيد
چشمان سبزش, كمبود سين در سفره هفت سين را جبران كرد.
باغبان كاملترين هفت سين را دارد, سوسن و سنبل و سرو و سيب و سنجد و سير!

شيندخت

۱۳۸۲ مرداد ۱۹, یکشنبه

به ياد چهار دهم مرداد ماه سال 1378 سالمرگ پدر كاريكلماتور پرويز شاپور

ــ يكي مي گفت : براي مردن ، نياز به تشريفات آنچناني نيست . كافي است فقط نفس نكشيد .
ــ يكي مي گفت : مرگ را غنيمت بدانيد تا به دشواري زندگي نكنيد .
ــ مرگ و زندگي سر همه چيز مشكل دارند ، به جز مرگ و زندگي
ــ يكي مي گفت : مرگ و زندگي دو مقوله است در يك مقاله !
ــ مرگ ، شلاق حوادث است ولي افسوس كه بيدار كننده نيست .
ــ در زندگي ، حل مسالهء بودن و نبودن به عهده مرگ است .
ــ مرگ ، پوزخند زدن به خورشيد از قعر چاه است .
ــ مرگ مامور اجراي “ قانون “ طبيعت است .
ــ لپ مطلب زمدگي مرگ است .
ــ مرگ ستايش آخر زندگي است .
حميد شاد

ــ زندگي ( تلخي ) است به غايت شيرين و ( شيريني ) است در غايت تلخي ، به همين دليل فقط هوشياران را به كام دل مي رساند !
ــ براي فردا نه خوشبختي اغنيا تضمين شده و نه بدبختي فقرا ، زندگي در گردش زمان تحول مي يابد .
ــ مرگ كسي را خبر نمي كند ولي مرگ ديگران مخبر مرگ ماست .
ــ مرگ بعضي انسانها را زنده تر مي كند !
نورالله خواجوات

ــ اگر حيوان دوپا نبود ، بقيه حيوانات احساس امنيت بيشتري مي كردند .
ــ عقلش آنقدر بزرگ بود ، كه هيچ كلاهي به راحتي سرش نمي رفت .
ــ اگر فشار نبود ، كسي نمي توانست از زغال الماس بسازد .
ــ آخرين ايستگاه زندگي مرگ است .
محمد رضا پوريان

ــ آن قدر به قسط عادت كرده ام كه براي جان دادن به عزرائيل هم جانم را قسط بندي كردم .
ــ آن قدر به سر و صدا حساسيت داشت كه صداي قلبش سرسام گرفت .
ــ هر وقت عزرائيل را ببينم خودم را به مردن مي زنم .
كمال وهابي آلاشتي

ماهنامه گل آقا و طنزو كاريكاتور

۱۳۸۲ مرداد ۴, شنبه

كاريكلماتور شماره 171

ــ كمترين آمار طلاق متعلق به حلزون هاست ، چون نه مشكل خانه دارند نه ماشين !!!
ــ به حال دل شكسته ام آنقدر اشك مي ريزم كه سيل خرده هايش را با خود ببرد .
ــ ديروز آبزيان طرفدار محيط زيست عليه ماهي دودي ها تظاهرات كردند .
ــ‌ وقتي روي سنگ قبرش آب مي پاشم ، روحش تازه مي شود .
ــ هيچ وقت به لامپي كه مي سوزد ، پماد سوختگي نمي زنم .
ــ از بس باهوش بود ، آمپول بيهوشي بهش اثر نمي كرد .
ــ چون مي خواست رك حرف بزند ، پوست تنش را كند .
ــ قبل از اين كه غصه ، مرا بخورد ، مي خورمش .
ــ‌ روز تولد بيابان ، يك تكه ابر به او هديه كردم .
ــ به خاطر موهاي مصنوعي ام از باد متنفرم .
ــ‌ چاشني غذاهاي من ، ترشي غصه هايم است .
يخمك جام جم

۱۳۸۲ تیر ۲۹, یکشنبه

كاريكلماتور شماره 170

ــ مترسك روي داربست چوبي به دنيا مي آيد ،‌بر روي آن زندگي مي كند و همان جا هم مي ميرد .
ــ هستي براي مترسك به چهار چوب كشيده شدن است ، اما هيچ گاه به آسمانها نخواهد رفت .
ــ شايد نخستين سازنده مترسك يك انسان باشد ، اما به يقين دشمن حتمي آن نيز انسان است .
ــ هيچ كس نمي خواهد مترسك يا كلاغ باشد ، اما عده اي مترسك و عده اي كلاغ هستند .
ــ مي گويند مترسك را دوست دارند ، اما يك لحظه هم حاضر نيستند جاي او باشند .
ــ كلاغ هر چه سحر خيز باشد ، باز مترسك زودتر از او سر جاليز حاضر است .
ــ كلاغ ، مترسك را با قاروقارش آزار مي دهد و مترسك با سكوت .
ــ دوستداران مترسك ، لباس هاي ژنده خود را به او هديه مي دهند .
ــ اگر مترسك مغز داشت ، زير آفتاب تا حالا منفجر شده بود
.ــ كلاغ سيصد ساله نتوانست مترسك پير را به ستوه بياورد .
ــ اگر مترسك عقل داشت ، حتما مزرعه را ترك مي كرد .
ــ مترسك براي خودش مترسك است و براي كلاغ هيچ .
ــ در مزرعه زندگي يكي مترسك مي شود و يكي كلاغ .
ــ كلاغ بهانه اي بيش براي ساخته شدن مترسك نيست .
ــ كلاغ مرد سياه پوش مسابقه فوتبال مترسك هاست .
ــ مترسك كلاغ را قبول ندارد و كلاغ مترسك را .
ــ مترسك و كلاغ ، زوج هنري خوبي هستند .
ــ سكوت مترسك ، چراغ سبز كلاغ است .
ــ هستي مترسك به كلاغ بستگي دارد .
ــ هر چيز تمام شود ، جنگ كلاغ و مترسك تمام نخواهد شد .
اصغر نديري